تبليغاتX
..:: آرام ولی ساکت ::..

..:: آرام ولی ساکت ::..

..:: تمام می شوم شبی فقط به من اشاره کن ::..

 


من گریزانم از این خسته ترین شکل حیات
 
و از این غربت تلخ

که به اجبار به پایم بستند

می گریزم از شب

می گریزم از عشق

و تو ای پاک ترین خاطره ها
 
همه جا در پی تو می گردم...

 


بالاخره روزیم رسید که باید این وبلاگ برای همیشه فراموش بشه ... ممنون از همه دوستانی که توی این چندسال من رو از یاد نبردند ...امیدوارم لحظات خوبی رو توی این وبلاگ سپری کرده باشید ...

خداحافظتون برای همیشه

 

+ نوشته شده در ساعت 18 توسط ..:: نرگس ::.. |


 

 

برگ زیبای درختی زوزه می زد در باد
در نهایت سکوت هق هقش را سر داد
هق هقش اشک نبود ..باران بود
وای این برگ چرا نالان بود؟؟؟
آرام از بالا به زمین می پیوست
چون به پایین آمد چشم هایش را بست
روزگارانی پیش..همچو یک کودک ناز
بر درختی روئید
حال اما مادر بر زمینش کوبید
کاش از آن لحظه که به دنیا آمد
فکر حالا می کرد
کوچ ...از بالا به پایین باید
فکر می کرد هرگز
نیست برگی پایان
یا تمام لحظه ها
این چنین در گذران
فکر می کرد که در وسعت هوهوی درخت
او همیشگی تر است
حال بر روی زمین
دفترش را می بست
عمر ما مثل بهاری شدن و پاییزاست
مثل یک برگ درخت عمر ما ناچیز است
از عبورش آگاه
باز اما مغرور
ودر این کوچ زمان
هم من و هم تو و هم رنگین کمان
همچو این برگ درخت
می رویم از نظر این و از آن...


 

+ نوشته شده در ساعت 12 توسط ..:: نرگس ::.. |



باورش مشکل است ،

مي دانم !

ولي باور کن که در قرن ِ بيستم هنوز ،

نسل مورچه ها زنده مانده بودند !

به همين خاطر به خودم گفتم ،

جاي زيست شناسان خالي ،

با آن عينک هاي بزرگ ِ مسخره شان

که به چشم تمساح ها مي ماند !

آنان تلاش مي کنند تا در صداي شاخک ِ جانوران ِ کوچک ،

رازهاي بزرگ کشف کنند !

صداي شب به نظرم مشکوک مي آيد !

گوش کن !

مي شود هر صداي شبانه اي را گذاشت ...!

مثلن صداي جيرجيرک !

بگو بدانم ، تو شاعر جواني را نمي شناسي تا بنشيند

و براي جيرجيرکي شعر بگويد ،

که در آن دل ِ کوچکش را

ميان ِ دو درياي بي درخت گم کرده باشد ؟

تصور کن !

حالا نويسنده يي جوان نشسته است

و بدون توجه به دل ِ کوچک جيرجيرک ها ،

با مرکب ِ سرخ ،

داستان رنگ ها و خوشه ها را بازنويسي مي کند !

درست در فاصله ي چرخاندن چشم هاي جستجوگرش ،

مورچه ي کوچکي ، در حالي که دست هايش را به هم مي سايد ،

به دوات خيره گشته است !

اگر مورچه در دوات بي اُفتد ؟

نويسنده جوان که سرما خورده است

و داستان رنگها و خوشه ها را بازنويسي مي کند ،

او را بيرون کشيده

و از سر بي حوصله گي يا کنجکاوي و يا شيطنت ،

بر صفحه ي سفيد دفتر رهايش مي کند !

تصور کن !

مورچه ، در آن حالت بر صفحه ي سرد و سفيد ،

ــ مايوس و متعجب ــ خط سرخي از شرمندگي ....

سرعت .... يا نجات مي کشد !

بيا اسم اين خط نامتعادل را بگذاريم : عشق !

خنده دار است !

اما ... !

صداي کوبيدن تخته مي شنوم !

گوش کن !

+ نوشته شده در ساعت 11 توسط ..:: نرگس ::.. |



مقصر نبودي
عاشقي ياد گرفتني نيست
هيچ مادري گريه را به کودکش ياد نمي دهد
عاشق که بودي
دستِ کم
تَشَري که با نگاهت مي زدي
دل آدم را پاره نمي کرد
مهم نيست
من که براي معامله نيامده ام
اصل مهم اين است
که
هنوز تمام راه ها به تو ختم مي شوند
وتو در جيب هايت تکه هايي از بهشت را پنهان کرده اي
نوشتن

فقط بهانه اي است که با تو باشم
اگر چه

اين واژه هاي نخ نما قابل تو را ندارند...

 

+ نوشته شده در ساعت 19 توسط ..:: نرگس ::.. |


 

اشكاتو پاك كن كه ميخوام سر به تن غم نباشه

الهي سايه چشات از سر من كم نباشه

ببين كه پاي گريه هام ثانيه ها دق ميكنن

صداي گريه هات ميخوام تو خاطراتم نباشه

وقتي تو گريه ميكني ترانه هام دلواپسه

اشكاتو پاك كن و ببين چشماي من چه بي كسه

سكوت كهنه ي لبات قلبمو اتيش ميزنه

داري ديوونم ميكني تورو خدا ديگه بسه

 

+ نوشته شده در ساعت 20 توسط ..:: نرگس ::.. |


یادته؟

یادتــه مـنــو تــو بودیــم؟

تــوی این دنـیـای بـی مـهـر   یـــادتـــه تـــرانـه هـــا رو؟

هردو ازوفا می خوندیم

یادمه وقتی می رفتی ؛ من صدات کردم ؛ اما تو رفتی

یـادتـه یه باغـی داشتـیـم؟

که توش گل عشق می کاشتیم  یـه روزی باغ  و گــرفـتـن

دیـدم از ریـا مـی گفتـن

یادته خورشید و داشتیم؟

یــادتــه گــرمـایـی داشتـیــم؟

یــه روزی اونــم گــرفـتـن

جاش شب سرد گذاشتن

یـادته کلبـه ای داشـتـیـم؟

زیــر سـقـف اون مـنــو تـو،دستامـون تـو دست هـم بود

دلامون خالی از غم بود ؛یادمه اینم گرفتن

یـادتـه مـهتـابـو داشتـیـم؟

 یــه شبی اونـم گــرفــتــن

یــادتــه ســتـــاره هــا رو یــه شـبـم اونــا رو چـیــدن

جـاش رنـگ غـم پــاشــیـدن

یـادتـه آسـمـون آبـی رو؟

مـیـونـش رنگین کمـون بـود   هــردو رو بــا هـم گـرفـتـن

دیدم از جفا می گـفـتـن

یـادتــه بـهـاری داشـتـیـم؟

بــارون نــم نــم ی داشـتـیـم   شــــور دلـهـا رو گــرفـتــن

غـم تـو دلا گــذاشتـن

یــادمـه یـه بـیـشـه بود:

 مـیـونـش یــه رود قــشـنـگ  صــدای پــــاک آب بـــود

...

یادته ؟

 

برگرفته از وبلاگ عشق همیشگی من ( دنیز )

+ نوشته شده در ساعت 11 توسط ..:: نرگس ::.. |



اعتراف مي‌كنم كه دلتنگم براي دلتنگي‌هاي حتي يك طرفه تو! دلم مي‌خواهد همه حسم را عطسه كنم، چيزي شبيه آلرژي تو! اما...


اعتراف مي‌كنم به انگشتانت، به لبخندت و به تمام بوسه‌هايت...


اعتراف مي‌كنم كه من و تو كم بوديم و كم هستيم، حتي ترس هم نداريم فقط من و تو كميم براي هم، كميم انگار، بهتر بگويم انگار من هنوز به قد تو اوج نگرفته‌ام...


بگذار كمي خودماني‌تر بگويمت، من تمام روزهايي كه مي‌شناسمت را دنبالت گشتم، به نشانه‌اي، صدايي و تو آرام خوابيدي آرامِ آرام و ساعت‌هايي بودند كه اول ما را بزرگ كردند و بعد بردند به بچگي.. بعد من اتفاق افتادم براي تو و تو هنوز اتفاق محال مني!


بگذار بگويمت، كاش مرا مي‌خواندي گاهي، براي آن روزها كه ساكتم مي‌گويم...
كاش كمي بدتر حتي، اما از جنس زمين و زمان هميشه باشي....
بگذار بگويمت من تو را نه براي ديروز، نه براي فردا، براي همين الان دوست دارم و اين مرا هميشه بس است!


ببين آخر اين داستان قرار است من و تو خوشبخت شويم!

منبع : کلوب

+ نوشته شده در ساعت 11 توسط ..:: نرگس ::.. |


 


اي خدا غصه نخور! از تو فراري نشدم!

بعد از آن حادثه در کفر تو جاري نشدم

با وجوديکه به حکم تو دلم زخمي شد

شاکي از اينکه مرا دوست نداري نشدم!

ابر را چوب همين سادگي اش ويران کرد

منکه ويرانتر از اين ابر بهاري نشدم!

قسمتم بود اگر رفت و مرا تنها کرد...

بعد از او غرق شکايت ز تو آري نشدم ...!

اي خدا غصه نخور! باز همين مي مانم

من زمين خورده ي اين ضربه ي کاري نشدم!

هرکه مي خواست مرا از تو جدا سا زد ديد

هرچه کردي تو به من از تو فراري نشدم ...

+ نوشته شده در ساعت 11 توسط ..:: نرگس ::.. |



ساعت : يک دقيقه ي بامداد

 کسي هلم داد و

 بند ناف مرا بريد و

گره زد به روشنايي مهتاب

 دلم گرفته بود و

 اولين ترانه

بوي شور گريه را مي داد...

 

۲۸ بهمن ۶۷ ساعت ۹ صبح :

به دنیا اومدن یه دختر کوچولوی ناز که اسمشو گذاشتن نرگس

 

+ نوشته شده در ساعت 18 توسط ..:: نرگس ::.. |


 

چشم من چشمه ي زاينده ي اشک

گونه ام بستر رود

کاشکي همچو حبابي بر آب

در نگاه تو رها مي شدم از بود و نبود !

+ نوشته شده در ساعت 19 توسط ..:: نرگس ::.. |


java script by:HGS.BLOGFA.COM java script by:HGS.BLOGFA.COM